رسالت نبوغ: فلسفه و فیلسوف در دیدگاه ویتگنشتاین| محمدسعید عبداللهی

مراد من از این نوشته کوتاه، بررسی همه جانبه و جانانه دیدگاه مهم، ارزشمند و متفاوت ویتگنشتاین در باب فلسفه و فیلسوف نیست . در این نوشتار تنها نمونه‌هایی از چگونگی نگاه او به فلسفه و فیلسوف بیان شده است. باری، ویتگنشتاین از آبرودهندگان به فلسفه در قرن بیستم است. بسیاری از فقرات نوشته‌های او زبانزد فیلسوفان بزرگ است. ویتگنشتاین فیلسوف امید و نومیدی ، شکست و پیروزی و جنگ و صلح است ، کوله بار فلسفه‌اش آکنده از میراث تجربه های شخصی‌اش است. اوج‌های جاودانه او در فلسفه‌ورزی‌اش برای قرن‌ها مورد بحث و گفتگو میان اهالی فلسفه خواهد بود.

«  هدف فلسفه  عبارت است از ایضاح منطقی اندیشه ها .  فلسفه مجموعه ای از آموزه ها نیست بلکه نوعی فعالیت است . نتیجه فلسفه  نه گزاره های فلسفی بلکه روشن شدن گزاره هاست . بدون فلسفه اندیشه ها گویی مه آلود و نا متمایزند . وظیفه فیلسوف عبارت است از روشن سازی و مشخص کردن مرزهای دقیق اندیشه ها . » (  ویتگنشتاین ،  رساله منطقی_ فلسفی ، ۵۶ )

« فلسفه  مبارزه ای است بر ضد افسون شدگی  فهم ما توسط امکانات  زبان ما »  ( ویتگنشتاین  ، تحقیقات فلسفی ، ۷۱ )

«  فیلسوف کسی است که باید در درونش ، بسیاری بیماری های فهم را درمان کند پیش از آنکه بتواند به انگاره های فهم سالم بشری برسد .  »  (ویتگنشتاین ، فرهنگ و ارزش ، ۹۱ )

 

برای ویتگنشتاین فلسفه با حیرت آغاز می شود  و پرسش های فلسفی که او را آزار می دهند برخاسته از زبان ما هستند . « فلسفه » بسان زندگیِ ویتگنشتاین ، واژه ای حیرت انگیز برای او به شمار می آمد. هانس گلاک معتقد است : « از زمان کانت به این سو ، هیچ فیلسوفی به اندازه ویتگنشتاین به جد به این موضوع  نیاندیشیده است .  علاقه او به سال ۱۹۱۲  یعنی زمانی بر می گردد که او مقاله  « فلسفه چیست ؟ »  ارائه کرد . »   ( هانس گلاک ، ۱۳۸۹   ، ۴۰۰ )    در نگاه ویتگنشتاین کسی که دچار حیرتی فلسفی شده است مانند کسی است که می خواهد از اتاق بیرون رود ولی نمی داند چطور و یا مانند مگسی  که در بطری به دام افتاده و نمی داند چگونه رها شود . هدف او این است که راه برون رفت از بطری را به مگس نشان دهد .

« هدف تو در فلسفه چیست ؟ به مگس راه خروج از بطری  مگس گیر را نشان دادن .  »   (  ویتگنشتاین ، ۱۳۹۹   ،  ۱۵۰ )

گویی ما انسان هایی هسیتم  گم گشته در غریبستان زبان و باید راه خروجی بیابیم . فیلسوف خوب  کوچه پس کوچه های این شهر غریب را می شناسد . روز به روز جلوه های تازه ای از شهر زبان کشف می کند . به مرور یاد  می گیرد که اگر فلان فرعی را اشتباه رود سر از کجا در خواهد آورد .

« زبان هزار تویی از راه ها است .  از یک  طرف می آیی و سر در می آوری  ،  از طرفی دیگر به همان جا می آیی و سر در  نمی آوری  . »   (  ویتگنشتاین ، ۱۳۹۹   ،  ۱۲۰ )

ویتگنشتاین رسالت فلسفی خود را یاری رساندن به کسانی می دانست که در این غربت فلسفی دچار تحیر شده اند ، او تلاش داشت تا کمک کند افراد ماهیت تحیر و سرگشتگی شان را بفهمند .  او در درسگفتارهایش خود را  یک راه بلد توصیف می کند که وظیفه اش نشان دادن چگونه  پیدا کردن مسیر است . ویتگنشتاین می گوید : «  تدریس فلسفه نیز همان زحمت طاقت فرسای یاد دادن جغرافی  را در صورتی دارد که  شاگرد انبوهی از تصورات غلط و فوق العاده سردستی را راجع به مسیر  رودخانه ها و تلاقیگاهشان با کوه ها با خودش آورده باشد   » ( جیمزکلاگ ،  ۱۳۹۴ ،  ۲۰۶ )

در نظر ویتگنشتاین متقدم  فلسفه ما را به این امر رهنمون می سازد که در باب چه چیزهایی نمی توان سخن گفت و  به دنبال آن نمی توان اندیشید . فلسفه یکسره « نقد زبان » است و مرزهای تفکر را باید با مشخص ساختن مرزهای زبان شناختی تفکر آشکار ساخت .  ویتگنشتاین در مقدمه رساله با صراحت گوشزد می کند که  آنچه بیرون از مرز زبان قرار گیرد مهمل است . گو اینکه او در رساله ، فلسفه را به پایان خود می رساند .

ویتگنشتاین در رساله معتقد است در باب  ساختار های مشترک  میان زبان و واقعیت حقایق متافیزیکی ای وجود دارند اما  قابل توصیف نیستند .  از طرفی دیگر او در دوره دوم فکری خود متافیزیک را از شکل افسانه بیرون آورده و به آن قدر و منزلت می دهد. ویتگنشتاین، با نقد نظرگاه فلسفی خود در «رساله» درباره زبان، راه را برای نجات  مسائل متافیزیکی  از چنبره خشک و تنگ اصل تحقیق پوزیتیویستی هموار ساخت.  باری،  ویتگنشتاین متاخر نیز این رویه را حفظ کرد که خطای زبان‌شناختی خاستگاه مسائل و مشکلات فلسفه سنتی است  و فلسفه درست، تنها  درباره تحلیل زبان است. با این  همه ، برداشت جدید او از زبان، فهم و برداشت جدیدی از تحلیل را در پی داشت   .

به عقیده  ویتگنشتاین اشتباه بسیاری از فیلسوفان (  از جمله خود او در رساله )  این است  که وقتی زبان نگریسته می شود ، آنچه  نگریسته می شود  صورتی  از واژهاست نه آن استعمالی که از  صورت  واژه ها می شود . وقتی فلسفه پردازی می کنیم بواسطه نمود یکنواخت واژه ها هنگامی که آن ها را در حین ادا شدن می شنویم و یا آنها را در یک دستنوشته  می بینیم ، گیج می شویم  . کاربرد آن ها  به روشنی به ما عرضه نمی شوند .  این امر مانند نگریستن به دستگیره های یک واگن قطار می ماند . ما تنها دستگیره ها را می بینیم که همگی شبیه هم اند .  فلسفه سنتی   به دستگیره ها می پردازد و عبارات و واژه ها را به مثابه دستگیره ها می بیند  و  تا اندازه زیادی کابرد آن دستگیره ها را نادیده  می   گیرد . ما در تنوع عظیم همه بازی های زبانی  روزانه ناآگاه می مانیم   پوشش زبانمان هرچیز را  شبیه به هم  می سازد . ( فن ،  ۱۳۸۶ ، ۱۲۰ )

فلسفه و فیلسوف در  نگاه ویتگنشتاین پیوستگیِ ویژه ای دارد . رفتار وکردار  خود او  گواه این پیوستگی است . در نظر ویتگنشتاین  کار فلسفی کردن به معنای کار بر روی خود شخص است . گفتگویی میان ویتگنشتاین ودروری   در سال ۱۹۳۰  با روشنی تمام نشان می دهد که  نزد ویتگنشتاین  فلسفه و انسانیت  چگونه پیوند خورده اند  . دروری  می گوید هرچیزی را که از ویلیام جیمز خوانده پسندیده است ،  جیمز خیلی انسانی است و ویتگنشتاین چنین اظهار می کند : به همین دلیل  فیلسوف خوبی هم هست ، او واقعا انسان بود .  فقط یک انسان  واقعی می تواند فیلسوف خوبی باشد یعنی خوب یا درست فلسفه ورزی کند .همچنین  زمانی که یکی از شاگردانش به نام  ردپت   از  ویتگنشتاین  می پرسد که فیلسوف کیست ؟   او در پاسخ می گوید : معلم رفتار و آداب . (حسینی ، ۱۳۸۹  ، ۶۶   )

بنابراین میان فیلسوف اتریشی و فلسفه اش پیوندی وثیق و عمیق وجود دارد . با دقت در آثار و یا نامه های او به دوستانش می توان موارد بسیاری را یافت که ویتگنشتاین به صراحت به این پیوند اشاره دارد . زمانی در نامه خود به ملکم می گوید  مطالعه کل فلسفه چه سودی دارد زمانی که نگرش  و نحوه نگاه و تفکر تو به پرسش های روزمره زندگی ات بهتر نشود . از طرفی  ویتگنشتاین  بارها در زندگی شخصی اش نشان داده است که به سخنان خود ملتزم است . ویتگنشتاین در باب خودسازی  و رهایی از تعلقات دنیوی  و دیگر نکات اخلاقی ای که پیوسته به دوستان خود گوشزد  می کرده است تلاش های مفیدی داشته است .  حضور او در جنگ  یکی دیگر نشانه های آشکار جدایی ناپذیری میان او و تفکراتش است . اقدامات او در روزهای نخست عملیات ،کسب مدال شجاعت  و گزارشِ ضمیمه  آن می تواند گواه این مطلب باشد .« سرباز داوطلب ، ویتگنشتاین ، در جریان درگیری ها در کسوت افسرِ دیده بانی بود …… او بی اعتنا  به آتش  سنگین توپخانه دشمن و انفجار پیاپی گلوله های خمپاره  ، شلیک خمپاره ها را زیر نظر گرفت و مکان یابی شان کرد … او با همین رفتار متمایز تاثیر آرام بخشی بر رفقای خود گذاشت . » این گزارش وقتی اهمیت بیشتری می یابد که بدانیم ویتگنشتاین از رزم معاف بوده است و به اصرار خود به جنگ آمده است .

از نکات مهم در فلسفه ویتگنشتاین ، جنبه ی عملی فلسفه ورزی اوست .  وقتی با  این دید به فلسفه او نظر می کنیم دیگر عجبی نمی نماید چرا  در برهه ای زندگی اش به باغبانی در صومعه ای پرداخته  و یا اینکه در روستایی به معلمی روی آورده تا آنجا که  برای   شاگردانش یک فرهنگ لغت  مدارس ابتدایی می نویسد .  عکاسی ، مهندسی ، مجسمه سازی ، معماری و بسیاری دیگر از فعالیت های  او را می تواند با  این نگاه دریافت  .

فیلسوفی چون ویتگنشتاین به این پرسش نیز پاسخ می دهد که   آیا فلسفه در سیر تاریخی خود پیشرفتی هم داشته است و یا اینکه در گذر قرن ها هنوز هم بر سر همان مسائل نخست  بحث می شود بی آنکه  به راه حلی قطعی   نزدیک شده باشند .  ویتگنشتاین در باب پیشرفت در فلسفه معتقد است  : «  می شنوید که مردم همواره می گویند فلسفه هیچ پیشرفتی نداشته است و همان مسائل فلسفی  که پیشتر  ذهن یونانیان را به خود مشغول کرده بود هنوز هم ما را به دردسر می اندازد . شخصی که حرف هایی از این دست می زند  نمی داند به چه دلیل این اتفاق روی داده است . دلیل آن این مطلب  این است که زبان ما آدمیان مانند قبل باقی مانده است و از این رو همواره همان پرسش ها را  در برابرمان  می گذارد . جایی خواندم : هیچ کدام از فیلسوفان آن اندازه به واقعیت نزدیک نشد که افلاطون توانست نزدیک شود . چه وضع عجیبی .  چقدر  شگفت آور است اگر که افلاطون توانسته تا این اندازه پیش رود .  یا اینکه ما نمی توانیم  تا این اندازه پیش رویم .  آیا دلیلش این بوده که   افلاطون خیلی باهوش بوده است  ؟ » ( ویتگنشتاین ، ۱۳۸۷ ، ۴۰   )

از طرفی   ویتگنشتاین میان فلسفه و علم مرزبندی قاطعی انجام می دهد . «  برای متحیر شدن ،  آدمی باید بیدار شود . علم  وسیله است برای دوباره خواب کردن او . ( ویتگنشتاین ، ۱۳۸۷ ، ۲۲ )   این مرزبندی آشکار به هیچ رو به  معنای عقل ستیزی  ویتگنشتاین نیست  . باید توجه داشت که آنچه ویتگنشتاین به مقابله با آن بر می خیزد علم نیست  بلکه علم گرایی است . ویتگنشتاین با آن گونه از رویکرد علمی سلطه گری  مخالف بود که همه چیز را به ماده ای بی جان  و منفعل فرو می کاست و عالم را به نحوی از اعتبار می انداخت و جایی برای زمینه های دیگر فرهنگ انسانی مانند اخلاق ، هنر و دین  باقی نمی گذاشت . او علم گرایی را نوعی بت پرستی نسبت به علم می دانست که از دید او برای حوزه های علمی گوناگون مانند فلسفه زیان بار است  و باعث ویرانی فرهنگ می شود . Wittgenstein, 1966,27) )

مراد من از این  نوشته ی کوتاه ،  بررسی ای  همه جانبه و جانانه بر دیدگاه مهم ، ارزشمند و متفاوت   ویتگنشتاین در باب فلسفه و فیلسوف نیست . در این نوشتار تنها نمونه هایی از چگونگی نگاه او به فلسفه و فیلسوف بیان شد . باری ، ویتگنشتاین از آبرودهندگان به فلسفه در قرن بیستم است .  بسیاری  فقرات  نوشته های او زبانزد میان فیلسوفان بزرگ است . ویتگنشتاین فیلسوف امید و نومیدی ، شکست و پیروزی و جنگ و صلح است ، کوله بار فلسفه اش آکنده از میراث تجربه های شخصی اش است.  اوج های جاودانه او در فلسفه ورزی اش برای   قرن ها مورد بحث و گفتگو میان اهالی فلسفه خواهد بود  .

 

*عنوان این یادداشت را از کتاب فوق العاده ارزشمند ری مانک به نام «Ludwig Wittgenstein: The Duty of Genius  » وام گرفته ام.

 

منابع

  1. حسینی، مالک، ۱۳۸۹ویتگنشتاین و حکمت، هرمس، تهران.
  2. ویتگنشتاین، لودیگ،۱۳۹۳ رساله منطقی فلسفی، سروش دباغ، هرمس، تهران.
  3. گلاک ، ۱۳۸۹ ، فرهنگ اصطلاحات   ویتگنشتاین  ،  همایون کاکا سلطانی ، نشر گام نو ،  تهران
  4. فرهنگ و ارزش ، ویتگنشتاین ، ترجمه امید مهرگان ، نشر  گام نو ، ۱۳۸۷  ، تهران
  5. ویتگنشتاین، لودیگ ، ۱۳۹۹   ،  تحقیقات فلسفی   ، مالک حسینی   ،   هرمس، تهران.
  6. فن ،   ۱۳۸۱، مفهوم فلسفه نزد ویتگنشتاین، ترجمه کامران قره گزلی، نشر مرکز چاپ اول، تهران
  7. کلاگ ، جیمز ، ویتگنمشتاین در تبعید ، احسان سنایی ، نشر  ققنوس ،  تهران
  8. Wittgenstein, L, 1966, lectute and conversation on aesthetic, psychology and religion belief ,Blackwell.

 

مطالب مرتبط
درج دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.