مردی که سی و هشت ساله بدنیا آمد!| حسین دباغ

کتاب زندگی مولانا اثر مرحوم بدیع الزمان فروزانفر اولین مواجهه من با مولانا بود. دیدار او با شمس در سی و هشت سالگی، تولد دوباره او و تغییر سلوک و رفتار او به غایت برایم جذاب آمد. شجاعت او برای “شکل دگر” شدن در نظرم حسرت برانگیز و تحسین آمیز آمد و این مرا مجذوب شخصیت او کرد. بر همین سیاق نام تحقیق خود را گذاشتم “مردی که سی و هشت ساله به دنیا آمد!”

حوالی یازده سالگی وقتی در مدرسه نیکان به تحصیل مشغول بودم، بنابر تکلیف مقرر شده بود درباره شخصیتی تاثیرگذار تحقیق کنم. نام مولانا در سر من می‌چرخید. بالأخص اینکه در همان ایام شنیده بودم برنامه‌ای تلویزیونی درباره مولانا “به دستور” متوقف شده بود و این البته کنجکاوی مرا درباره شخصیت و اندیشه های مولانا بیشتر می‌کرد. معلمان من اما رغبت و رضایتی به شنیدن نام مولانا نداشتند. جای تعجب هم نبود؛ چه انتظار دیگری می توان داشت از مدرسه ای که از در و دیوارش “شیعه گری غالیانه” می بارید و معلمانش برای گرفتن “عید عمر” از هم سبقت می گرفتند؟ حتی به کار بردن تعبیر “مولانا” (مولای ما) برای آنان ثقیل بود و تنها برای “صاحب الزمان” رخصت به استفاده از این تعبیر می دادند. مولوی برای آنان صوفی ای “سنی” و “نجس” بود که افکار “ظلال افکن” او نه تنها برای نوجوانی مثل من که برای بشریت مخاطره آمیز بود. ذهن خشک و فقه زده معلمان مدرسه و پیشینه حجتیه ای آنان راه من را برای مواجهه با مولانا صعب‌تر می کرد. اما تقدیر گونه دیگری رقم خورد. هم عدو سبب خیر شد هم “الانسان حریص علی ما منع”. مخالفت معلمان عزم مرا تشحیذ کرد و رغبت مرا دوچندان. هم من به سوی مولانا رفتم هم مولانا به سوی من آمد!
کتاب زندگی مولانا اثر مرحوم بدیع الزمان فروزانفر اولین مواجهه من با مولانا بود. دیدار او با شمس در سی و هشت سالگی، تولد دوباره او و تغییر سلوک و رفتار او به غایت برایم جذاب آمد. شجاعت او برای “شکل دگر” شدن در نظرم حسرت برانگیز و تحسین آمیز آمد و این مرا مجذوب شخصیت او کرد. بر همین سیاق نام تحقیق خود را گذاشتم “مردی که سی و هشت ساله به دنیا آمد!”
 در آن فضای خشک و عبوسِ فقه زده که مدرسه روز و شب به ما تلقین می کرد، خدای مهربان مولانا دستگیر من شد و همچون طنابی مرا از بن چاهی به بیرون کشید.
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم                               شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی‌ بودم زبون                               در همه عالم نمی‌گنجم کنون
خدای او با آنچه به ما تدریس و تعلیم می شد فرسنگ ها فاصله داشت. خدایی که ما را احاطه کرده بود مخوف و منتقم بود. وجود مرا صفر می خواست و چیزی از “خود” من باقی نگذاشته بود. من در برابر آن خدا هیچ بودم و هیچ بودگی روان مرا سخت می آزرد و غمناک می کرد. اما خدای مولانا لطیف و شکرین بود؛ با عطا و با وفا بود. با او می توانستم هم نشین شوم و بی “خود” نشوم. در کنار او “کسی” بودم و هیبت او وجود مرا محدود و محذوف نمی کرد. همسخنی من با او دل انگیز بود و این مرا از غم جدا می کرد. خدای مولانا عالم را در نظر من فراخ تر می کرد و ذهن مرا برای پذیرش دیگران مشتاق تر. اگر تعالیم دینی مدرسه ما خدا را در قفسی نگاه داشته بود که فقط برای شیعیان “کار” می کرد و این عالم را تنها برای آنان خلق کرده بود در مقابل خدای مولانا برای همگان بود و متعلق به قومی خاصی نبود. آن بیت فوق العاده مولانا با صدای شهرام ناظری هنوز در گوشم می پیچد که می خواند:
هر کبوتر می پرد زی جانبی                                                      جانب ما جانب بی جانبی
مواجهه من با مولانا اما خاصیت دیگری هم داشت. در مدرسه ای که سخن گفتن از عشق ممنوع بود و دهانت را می بوییدند مگر از عشق سخن گفته باشی، مولانا برای من با بی پروایی از عشق سخن می گفت. نوای مولانا مجرای تنفسی مرا که زیر آوار فقه اندیشی جزمی خفقان گرفته بود باز کرد و زبان مرا به عشق گشود. چه هدیه ای لطیف تر از این! مفهوم عشق در ذهن من رفته رفته نضج گرفت. در کلام و قلم من جاری شد. جهان اطرافم لطیف تر شد: “گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد”. خدایی که تا کنون سلطان وار بر عالم سلطنت می کرد بدل به عاشقی شد که به بندگانش عشق می ورزد: “عاشق کل است و خود کل است او”. دانستم که هم خدا به ما عشق می ورزد هم ما به او. گویی هر دو عاشقیم و این من را به او شبیه تر می کرد و وجود او را برای من دسترس پذیرتر.
این عشق اندیشی خاصیت شیرینی هم با خود به همراه داشت. عشق که اسطرلاب اسرار خدا است  آهنگین است وخاصیت موسیقایی دارد. عشق مثل موسیقی در هوا پخش است و هر کسی را به نوعی می نوازد. درست مثل مفهوم خدا یا مفهوم زمان که می تواند چنین خاصیتی داشته باشد. گویی فرد عاشق بدون موسیقی عشق نمی ورزد و موسیقی ثمره عشق است. مگر می توان با مولانا آشنا شد و عاشق موسیقی نشد: “من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است”.
نظام فکری آهنگین او گوش را پرورش می دهد و آماده شنیدن حقایق هستی می کند.
باری، دامن سخن را می چینم. مواجهه من با مولانا در اوان نوجوانی پر برکات بود: هم جهان مرا رنگین کرد، هم خدای مرا شکرین کرد، هم گوش و هوش مرا آهنگین. نسبت من با مولانا اما بعدها با خواندن فلسفه “شکل دیگری” گرفت. در مصاف با فلسفه، عرفان به خدمتگزار آن در آمد و عقل جای عشق را تنگ و ترش کرد. اینک که این سطور را می نویسم وزنه نگاه انتقادی من به مولانا سنگین تر شده است. به الهیات، فلسفه اخلاق و کلام دینی او منتقدانه نظر می کنم و سعی در بازسازی نظام فکری او برای دنیای مدرن دارم.
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم                       که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
* این مقاله به سفارش نشریه نگاه آفتاب نوشته شد و قرار بود در آن نشریه به چاپ برسد. ولی دست اندرکاران آن با این استدلال که انتقاد صریح بار منفی دارد و مخاطب را تلخ کام می کند از چاپ آن سرباز زدند. از سایت دین آنلاین که با انتشار این مقاله مسئولیت تلخ کامی مخاطبان را به جان خرید سپاسگزارم!
مطالب مرتبط
درج دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.