داخلی صفحه مقاله آرشيو مقاله
 
نتایج دنیوی آموزه‌های دینی تأملاتی در نسبت‌سنجی امر سیاسی با امر دینی
محمدعلی کرباس‌فروشان
به نظر می‌رسد به‌منظور مصون نگه داشتن سیاست از مداخلات ناصواب دین، که علت اصلی تمایل قائلان به سکیولاریزم سیاسی به موضوع «جدایی امر دینی از امر سیاسی» است، پذیرش مداخله دین در امر سیاسی با رعایت سه شرط: 1) عرفی بودن، 2) عقلانی بودن و 3) انتخابی بودن، بیش از تلاش برای جلوگیری از مداخله دین در سیاست مفید فایده باشد. تلاش من در بازخوانی بسیار مجمل حیات سیاسی ائمه دین در این نوشتار نیز جستن عناصر اصلی این مداخله‌گری و تبیین دکترین «سیاستِ دینی» است.
نتایج دنیوی آموزه‌های دینی تأملاتی در نسبت‌سنجی امر سیاسی با امر دینی
با آغاز دعوت پیامبران و ابلاغ رسالت آنها و براثر ورود مفاهیم توحید و، به‌خصوص، معاد در ذهن و ضمیر مؤمنان و شکل‌گیری زیستِ مؤمنانه، سلوک این‌جهانی مؤمنان از غیرمؤمنان متفاوت و متمایز خواهد شد. اگر ایمان، فراتر از اقرار به زبان، قرار در جان بیابد، زندگی مؤمن را چنان تحت سیطره خود خواهد گرفت و آن را دارای چنان ویژگی‌هایی خواهد کرد که علاوه بر حصول سعادت اُخروی (که غایت دین‌داری است)، تأثیر خود را بر کیفیت حیات دنیوی مؤمن نیز بر جا خواهد گذاشت. در این حال، غیرمؤمنان که به وجود زندگی اُخروی باور ندارند، چه‌بسا با مشاهده نتایج این‌جهانی زیست مؤمنانه، این نحوه زیست را (فارغ از نتایج اُخروی حاصل از آن) به لحاظ روش‌شناسی به‌عنوان نحوه زیست شخصی دنیوی خود انتخاب کنند.
بر این اساس، پیامبران (و متأثر از آنها، مؤمنان واقعی)، غیر از کوشش در رساندن پیام‌های ویژه دین‌داری به مؤمنان، می‌کوشند حامل پیام‌های عام دین‌داری به مؤمنان و غیرمؤمنان باشند. این پیام‌ها، بیش از آنکه مبتنی و متکی بر باورهای درون‌دینی مؤمنانه باشند، در پی آنند تا با ارائه الگوهای زیست دنیوی متأثر از رویکرد دین‌دارانه، خوانش خود از مناسبات انسانی و رابطه آدمی با خود، هم‌نوع خود، سایر مخلوقات جاندار و طبیعت را در قالب روش‌های حل مسائل عمده بشری ارائه دهند. ویژگی این پیام‌های عامِ پیامبران برای آدمیان آن است که می‌توانند متکفل تأمین سعادت و بهروزی دنیوی آنها نیز باشند؛ هرچند در اصل و اساس به‌منظور تأمین سعادت اُخروی آنها عرضه شده‌اند. ازاین‌رو ناباورمندان به گزاره‌های اختصاصی دین‌مدارانه از قبیل: «هستی، خالقِ دانای مطلق، قادرِ مطلق و مهربانِ علی‌الاطلاق دارد»، یا «زندگی پس از مرگ وجود دارد و کیفیت آن در ارتباط با زندگی این‌جهانی ما رقم خواهد خورد» و ...، به‌رغم آنکه اساساً منکر وجود خدا و حیات پس از مرگ هستند و پروای سعادت در آن را ندارند، احتمال دارد با توجه به کارآمدی زیست مؤمنانه در حل مسائل زندگی دنیوی، آن را به‌مثابه روش (و بدون التزام به ماهیت دینی آن) برگیرند؛ درست به همان نحو که مثلاً ممکن است یک فرد مسلمان یا مسیحی و یا لائیک، با بررسی روش مبارزه گاندی در جریان مبارزات استقلال هند، از روش او الگوبرداری کند و از آن در حل مسائل خود بهره گیرد، بدون آنکه با توجه به پیشینه دینی آن روش (که متخذ از ارزش‌های آیین هندوست)، خود را ملزم به رعایت تمام دستورات آن آیین بداند. اگر غیرمؤمنان به دلیل فواید دنیوی زیست مؤمنانه، عناصری از آن را در سامان دادن به امور دنیوی خود به‌کارگیرند، نحوه زیستی که از این طریق حاصل خواهد شد، متفاوت از نحوه زیست امروزین ما خواهد بود. در این حال، روابط انسانی، اجتماعی و سیاسی ما و شاید حتی ظاهر شهرها و طبیعت ما نیز متفاوت از آن چیزی شود که امروزه شاهد آن هستیم.
اگر بخواهم آنچه را که در بالا به‌اجمال از نقش دین در زندگی آدمی (اعم از مؤمن یا غیرمؤمن) بیان کردم صورت‌بندی کنم، می‌توانم به دو نقش مهم دین اشاره کنم. نقش اول دین که درواقع جوهره دین‌داری و نقش بدیل‌ناپذیر آن است و در خارج از حوزه دینی، در حوزه‌های دیگر عرضه نمی‌شود، توجه به «حیات پس از مرگ و رابطه آن با اعمال ما در حیات دنیوی» ماست. این نقش دین، بیشتر در زندگی مؤمنان اثرگذار است. ازاین‌رو مهم‌ترین پیام دین برای مؤمنان و اصلی‌ترین وظیفه‌ای که بر آنها مقرر کرده آن است که زیست دنیوی خود را چنان تنظیم کنند تا افکار، گفتار و اعمالشان بیشترین تلائم را با تأمین سعادت اُخروی آنها داشته باشد. به‌عبارت‌دیگر، «کسب سعادت اُخروی»، غایت قصوای مؤمن از زیست دنیوی خود است و اگر یک فرد مؤمن نتواند زیست دنیوی خود را چنان تنظیم کند تا آن هدف را تأمین کند، از خاسران خواهد بود.
بااین‌همه، نکته‌ای که در این نوشتار می‌کوشم ابعاد آن را ترسیم کنم این است که دین، در راستای ایفای نقش بدیل‌ناپذیر خود در تأمین سعادت اُخروی ما، لاجرم متکفل ایفای نقش‌های بسیار دیگری نیز خواهد شد که با نقش‌های سایر حوزه‌ها مشترک است. باآنکه نقشی که دین در سامان دادن به امور دنیوی ما ایفا می‌کند در راستا و متأثر و متلائم با نقشی است که در تأمین سعادت اُخروی ما دارد، سبب‌ساز سعادت و بهروزی دنیوی ما نیز است. درست است که دین در یک انذار و تذکار مهیب، خبر از روز واقعه می‌دهد و ما را دعوت به کوشش برای آمادگی در مواجهه با آن روز می‌کند، اما این کار را از طریق راهنمایی ما در تأمین سعادت دنیوی‌مان انجام می‌دهد. باز هم درست است که در رویکرد دین‌داری، دنیا محل قرار نیست، بلکه گذرگاهی است که تمام توجه و تلاش ما می‌بایست به گذرِ سالم از آن معطوف باشد، اما علت اهمیت اصلی توجه دین به دنیا آن است که باوجودآنکه دنیا دارِ بقا نیست، اما اعمال ما در همین دار فانی است که کیفیت حیات ما را در دار باقی تعیین خواهد کرد. به‌بیان‌دیگر، با آنکه شأن دنیا، شأن گذر و عبور است، اما ویژگی منحصر به‌فرد آن به‌عنوان دارِ اختیار و تأثیر آن در تعیین سرنوشتمان در دار باقی، آن را بسیار مهم و سرنوشت‌ساز می‌سازد. ازاین‌رو عبارت «الدنیا مزرعه الاخره»، نشان از شدت اهمیت دنیا دارد نه تخفیف آن. به همین سبب هم است که پیامبران سعی بلیغی در تبیین سلوک دنیوی ما به‌منظور فراهم آوردن سعادت اُخروی‌مان از طریق آموزش نظری و ارائه الگوهای عملی در رفتار و اعمال خود کرده‌اند. عمده سیره گفتاری و کرداری پیامبر(ص) و سنتی که از خود به جای گذاشته نیز به‌منظور تأمین هدف سعادت اُخروی مؤمنان از طریق دستگیری آنها در انجام اعمال دنیوی خاص بوده است.
لذا از این منظر، دنیا مورد توجه و اهتمام پیامبر(ص) بوده است و اهتمام آن حضرت در این کار سبب شده بخشی از سیره و سنت وی، مخاطبان عام‌تری از مؤمنان بیابد و مؤمنان و غیرمؤمنان را به پیامبر(ص) حاجت افتد. اگر آنچه را که آدمیان در سامان دادن به امور دنیوی خود به آنها حاجت دارند به سه دسته عمده تقسیم کنیم (به شرحی که در ادامه، توضیح آن خواهد آمد)، تلقی ما از میزان حاجت آدمیان به پیامبران در هر یک از این امور، ما را در نسبت با دین به گروه‌های مختلف تقسیم خواهد کرد. این امور سه‌گانه دنیوی به شرح مختصر شامل: اول، دسته‌ای از امور که آدمیان به حسب انتخاب‌های مختلف خود ممکن است به آنها حاجت داشته باشند و یا بی‌نیاز از آنها باشند که در اینجا از آنها به «امور غیرهمگانی» تعبیر می‌کنیم؛ دوم، دسته‌ای از امور که آدمیان به حسب تنظیم روابط خود به‌عنوان یک موجود اجتماعی و در تنظیم نسبت خود با دیگران به آنها حاجت دارند (و از جمله امر سیاست) که در اینجا از آنها به «امور همگانی اجتماعی» تعبیر می‌کنیم؛ و بالاخره سوم، دسته‌ای از امور که آدمیان به حسب تنظیم نسبت خود با هستی به آنها حاجت دارند که در اینجا از آنها به «امور همگانی هستی‌وار» تعبیر می‌کنیم، هستند. اگر امور سه‌گانه دنیوی فوق را که هم پیامبران و هم سایر مصلحان و رهبران غیردینی متکفل انجام آن هستند، به سیر در «راه‌های زمینی» و اموری که ادیان جهت حصول سعادت اُخروی به آنها اهتمام ورزیده‌اند و انحصاراً توسط پیامبران عرضه شده‌اند را به سیر در «راه‌های آسمانی» تعبیر کنیم، پیامبران راهنمای راه‌های آسمانی و راه‌های زمینی مؤمنان هستند و «می‌توانند» در صورت مورد انتخاب قرار گرفتن از سوی غیرمؤمنان، راهنمای راه‌های زمینی آنها نیز باشند.
با توجه به آنکه میزان اهتمام پیامبران به امور سه‌گانه دنیوی یکسان نبوده است، حاجت ما به آنها در هر یک از این امور سه‌گانه نیز یکسان نخواهد بود. پیامبران در بسیاری از این امور دخالت معناداری نکرده‌اند، اما در بعضی از امور دیگر تا حد ارائه طریق پیش رفته‌اند. در میزان حاجت ما در امور دنیوی به پیامبران و نقش دین در برآوردن آن حاجات، افراط و تفریط‌های بسیاری صورت گرفته است. عده‌ای از مسلمانان، از زمان بعثت پیامبر (ص) تاکنون، قائل بوده‌اند که تمامی آحاد بشر در تمامی زمان‌ها و مکان‌ها و در تمامی امور (اُخروی و دنیوی) به پیامبر (ص) و اولیای دین حاجت تام داشته‌اند و دارند و خواهند داشت. این عده که از آنها می‌توان به قائلان «دخالت تام دین در امور دنیوی» تعبیر کرد، بیشترین شأنی را که برای آدمیان قائل بوده‌اند آن است که شارح و مصرف‌کننده علوم و معارف منشعب از آن بزرگواران باشند. از نظر این گروه، یکی از دلایل ضلالت بشر، دست نیاز به سوی اغیار بردن است، لذا ما را دعوت می‌کنند تا تنها بر خوان پیامبر (ص) و ائمه دین بنشینیم و از سفره دیگران حتی ذره‌ای طعام برنگیریم. برای این کار نیز استثنایی قائل نیستند و به طور مثال، اولیای دین را قهرمانان بی‌رقیب انواع شاخه‌های علوم طبیعی از قبیل فیزیک و شیمی و نجوم و یا علوم مصرفی از قبیل طبابت می‌دانند و سینه آنها را مالامال از معارفی چنینی می‌دانند که بسی فراتر از فاهمه هم‌عصران‌شان و حتی فاهمه نسل‌های بعد تا ابد بوده و چون فاهمه بشری در هیچ عصری توان هضم آن معارف را نداشته و ندارد، لاجرم اولیای دین آن معارف را در لفافه بیان کرده‌اند تا نسل‌ها پس از نسل‌ها بیایند و به مدد رشد قوای ادراکی خود به‌تدریج از آنها پرده بردارند. از آن سو نیز گروهی هستند که هر آنچه را پیامبران آورده‌اند، مهملات محض و دلیل اصلی عقب‌ماندگی بشر در گذشته می‌دانند و خواهان حذف کامل دین از تمام عرصه‌های اجتماع هستند.
اما عده‌ای که عدد آنها به‌مرور زمان در حال افزایش است (به نحوی که در عصر ما به بیشترین میزان خود تا به امروز رسیده)، طریقه میانه را برگزیده‌اند. این عده قائلند که آدمیان در حوزه‌های سه‌گانه امور دنیوی، بیش از هر چیز در حوزه تنظیم نسبت خود با هستی، به آموزه‌های پیامبران نیازمندند. از نظر این عده که از آنها می‌توان به قائلان «دخالت حداقلی دین در امور دنیوی» تعبیر کرد، پیامبران و آموزه‌های آنها، منابع خوبی برای معنا دادن به زندگی و مقوم خوبی برای اخلاق هستند، اما در زمینه شاخه‌های مختلف علوم و نیز در تمشیت امور اجتماعی، حقوقی-قضایی و سیاست، نه خود مدعی ایفای نقش دست اول بوده‌اند و نه چندان می‌توانند در این زمینه‌ها از ما دستگیری کنند و اساساً تمشیت این امور را به فاهمه بشری واگذار کرده‌اند. از نظر این گروه، شاخه‌های مختلف علوم (اعم از علوم تجربی و علوم انسانی)، رهروان خود را دارد و هر کس به نسبت علاقه خود، مشغول یکی از انواع آنها می‌شود؛ یکی فیزیکدان می‌شود و دیگری طبیب، یکی هم جامعه‌شناس می‌شود و دیگری روانشناس و از این نظر نیز فرقی بین اولیای دین و مردم عادی وجود ندارد. به همین دلیل هم ممکن است یکی از ائمه در یکی از شاخه‌های دانش خبرویت داشته باشد و دیگری در شاخه‌ای دیگر. اما ادعای خبرویت تام همه ائمه در همه شاخه‌های دانش، با واقعیت تاریخی مطابقت نداشته و خود آن بزرگواران نیز چنین ادعایی را نداشته‌اند. بنابراین، باوجودآنکه اقوال و توصیه‌هایی از جانب اولیای دین در رعایت سلامت جسمانی و یا بعضی از حقایق علم نجوم و سایر علوم دیگر آمده و نیز باوجودآنکه در زمینه وضع قوانین حقوقی در مدینه النبی مداخلاتی توسط پیامبر (ص) صورت گرفته و در موضوع نسبت بین والی و رعیت از جانب آن حضرت و سایر ائمه، اقوال و توصیه‌هایی در کتب حدیثی ثبت است، اما نه به لحاظ کمی و نه به لحاظ کیفی از چنان حجم و محتوایی برخوردار نیستند که ما را برای همیشه از تحقیق در آن امور بی‌نیاز کنند.
باوجودآنکه قائلان به «دخالت حداقلی دین در امور دنیوی»، آدمیان را در دو حوزه «امور غیرهمگانی» و «امور همگانی اجتماعی» بی‌نیاز از سنت و منابع دینی می‌دانند، اما اهمیت و تأثیر ادعای قائلان به «دخالت تام دین در امور دنیوی» در این دو حوزه، تفاوت‌های بسیاری با هم دارد. به این معنا که ادعای تأثیر معارف به جا مانده از اولیای دین در شاخه‌های مختلف دانش، از نظر اهمیت و نفوذ در اذهان و افکار و نیز اثرگذاری در نحوه زیست ما، به هیچ‌وجه هم‌پایه با ادعای مدخلیت و تأثیر آموزه‌های پیامبران در زمینه‌های حقوقِ اجتماعی نیستند؛ حقوق اجتماعی از قبیل نسبت آدمیان با هم به لحاظ تفاوت‌های جنسیتی و دینی (که امروزه تساوی آحاد ابنای بشر به این لحاظ، مهم‌ترین دستاورد حقوق بشر به شمار می‌رود) و یا تلاش برای جلوگیری از چنگ‌اندازی دین در امور سیاست و حکومت (که امروزه از آن به سکولاریزم تعبیر می‌شود).

این موضوع که عموم مردم قائل باشند اولیای دین بر ذروه علوم نشسته‌اند و سینه آنها مالامال از معارف علمی است و یا منکر این معنا باشند، تأثیر معناداری در عملکرد آنها نگذاشته است. ازاین‌روست که می‌بینیم نه تنها عموم دینداران، بلکه عالمان دین نیز وقتی حاجت‌شان به طب می‌افتد، از پیشرفته‌ترین سطح دانش و تجهیزات پزشکی بهره می‌گیرند. اما اینکه ملاک حقوق اجتماعی بر فقه باشد یا عرفِ حقوقِ روزِ دنیا و یا اینکه در ساختار حاکمیت فقط به دینداران اجازه ورود و دخالت داده شود یا امکان حضور در این حوزه را برای نمایندگان همه آحاد جامعه با هرگونه گرایش جنسیتی-مذهبی فراهم آوریم (مشارکت حداقلی گروه‌های سیاسی در امر زمامداری یا مشارکت حداکثری آنها) و یا اینکه اداره امور را بر منابع معرفتی مختلف بنا نهیم یا انحصاراً و الزاماً به منابع دینی محدود سازیم (تک‌منبعی یا چندمنبعی بودن)، تأثیر بسیار شگرفی در عملکرد افراد می‌گذارد به نحوی که می‌تواند منجر به تشکیل جوامع با ساختارهای حکومتی مختلف شود. ازاین‌روست که قائلان به دخالت «حداقلی دین در امور دنیوی»، خواهان محدود نگه داشتن دین در محدوده «امور همگانی هستی‌وار» و جلوگیری از ورود آن به حوزه‌های «امور غیرهمگانی» و «امور همگانی اجتماعی» هستند. این خواسته آنها نیز به دلیل تبعات منفی دخالت حداکثری دین در این دو حوزه از یک سو، و تأثیر مثبت دین به‌عنوان تنها منبع انحصاری ارائه گزاره‌های مورد استناد متفکران و رهبران غیردینی برای حل مسائل و رفع مشکلات بشر در حوزه «امور همگانی هستی‌وار» از سوی دیگر، طی قرون گذشته بوده است.
اما به نظر می‌رسد کنار نگه داشتن امر سیاسی از تأثیر دین، کوشش قرین با توفیقی نبوده است. به این معنا که: «ممکن است در بعضی از کوشش‌ها به‌منظور جدایی دین از سیاست و ترویج دین‌داری غیرسیاسی، به‌رغم خواست آگاهانه و متعمدانه کوششگران آن، در نهایت زمینه شکل‌گیری یک جامعه با سیستم حکومت دینی تمامت‌خواه مهیا گردد». این گزاره جامعه‌شناسانه، مؤیدات تاریخی ضمنی‌ایی نیز دارد. نمونه متأخر آن، برآمدن نسل جدید سیاستمداران بالیده در سنت جنبش گولن است (جنبش اجتماعی مبتنی بر اسلام میانه‌رو در ترکیه نیمه دوم قرن بیستم). متعاقب حاکمیت این نسل جدید از سیاستمداران دینی، شاهد تنگ‌تر شدن روز به روز بستر نشر آموزه‌های جنبش هستیم. این نکته که در شرایط برآمده از فضای حاصل از آن آموزه‌ها، زمینه بسط آنها تنگ‌تر شده، باری دیگر این واقعیت را پیش چشم ما می‌آورد که همیشه از اعمال ما، نتایجِ خواسته‌شده حاصل نخواهد شد. لذا ممکن است تلاش برای ترویج اسلام غیرسیاسی به قصد و انگیزه بقای اسلام میانه‌رو با رویکرد اجتماعی، حتی در یک جامعه سکیولار که امر دینی از امر سیاسی جداست، منجر به مصادره دین توسط نسل جدید سیاستمدارن و شکل‌گیری دولت دینی شود.
به طور کلی طرفداران «عدم مداخله امر دینی در امر سیاسی» را می‌توان به سه گروه عمده تقسیم کرد: اول، عده‌ای که این کار را به انگیزه حفظ برابری‌های جنسیتی-مذهبی آحاد یک جامعه از طریق جلوگیری از انحصارطلبی سیاستمداران دیندار و حذف سایر گروه‌های سیاسی از عرصه زمامداری انجام می‌دهند؛ دوم، عده‌ای که این کار را به انگیزه حفظ دین و بقای آن در جامعه از طریق جلوگیری از سوءاستفاده سیاستمداران از دین و تأثیر رفتار آنها در زوال دین‌داری و دین‌خواهی در جامعه انجام می‌دهند؛ و سوم، عده‌ای که اساساً امر سیاسی را خارج از حوزه رسالت پیامبران می‌دانند و یا خواهان آن هستند که خارج از آن حوزه نگه داشته شود. به طور مثال، دکتر «عبدالکریم سروش» در پایان یکی از سخنرانی‌های خود در پاسخ به سؤالی می‌فرماید: «سیاست ماهیتاً غیردینی است... اینکه بگوییم قبل از اینکه دین نیامده بود، سیاست وجود نداشت، چنین مفهومی نیست. سیاست ذاتاً، مفهومتاً و ماهیتاً جدای از دین است. ممکن است دینی و یا دیندارانی این ماشین را سوار شوند و ممکن هم هست نشوند. اگر هم سوار شوند، باید به تجربه تاریخی مراجعه کرد و دید که آیا سوارکاران خوبی بودهاند یا نبودهاند... از جایی به بعد هم ممکن است به این نتیجه برسند که لزومی ندارد دینداران سوار این ماشین شوند. میتوان آن را به رانندههای دیگری هم سپرد که بخوبی آن را برانند و ما را به مقصد برسانند. این راننده هزار تا کار دارد، بالاخره از این ماشین هم مستقل شود و برود ماشینهای دیگری براند، این را هم بدهد کسان دیگری برانند... نمیتوانیم یک راننده داشته باشیم دستش روی پنجاه تا فرمان باشد و همه اینها را با هم براند. یک وقتی اینطوری بود، اما حالا میتوان دانه دانه این فرمانها را گرفت و گفت این فرمان را بده به فلانی، اون دیگری را بده به فلانی، تو هم خودت یک ماشینی داشته باش خیلی افیشنت (efficient) برو جلو کار اصلی خودت را بکن. اینکه میگویید تجربه تاریخی نشان داده، تجربه تاریخی همیشه امر بالعرض را نشان میدهد، نه امر بالذات را. بله در عمل اینها با هم قرین شدهاند، اما می‌تواند در عمل از هم جدا باشند».
ازاین‌رو شاید راه‌کار مناسب‌تر تأمین هدف گروه اول (مصون نگه داشتن امر سیاسی از چنگ‌اندازی امر دینی)، گرویدن به گروهی باشد که خواهان حذف دین از تمامی عرصه‌های اجتماع و جلوگیری از هرگونه ترویج و تبلیغ آن هستند. این راه‌کار با توجه به گرایش غیردینی این عده می‌تواند مطلوب باشد، اما حذف دین از تمام شئون اجتماعی زندگی آدمیان و ممنوعیت تبلیغ آن به هر شکل، مسلماً مورد خواست گروه قائلان به دخالت حداقلی دین در امور دنیوی با هدف دوم (مصون نگه داشتن امر دینی در مقابل سوءاستفاده سیاستمدارن) نخواهد بود، چرا که آنها به‌منظور حفظ دین و ایجاد بستر مناسب برای ارائه خدمت بدیل‌ناپذیرش خواهان محدود کردن دایره مداخله‌گری آن به حوزه «امور همگانی هستی‌وار» شده بودند، نه حذف کامل آن. در خصوص گروه سوم نیز به نظر می‌رسد تلاش آنها برای محدود نگه داشتن ارتباط و تأثیر دین به حوزه «امور همگانی هستی‌وار» و جلوگیری از تسری ارتباط و تأثیر آن به امر سیاسی به‌عنوان یکی از مصادیق «امور همگانی اجتماعی»، به علت ماهیتِ دین (به‌خصوص اسلام) ناممکن باشد. زیرا مهم‌ترین دغدغه یک دیندار برای حصول سعادت اُخروی‌اش، به غیر از مراقبت از نفس خود و دقت در رابطه‌اش با خالق خود که جنبه درونی و فردی دارد، معطوف به توجه و مراقبت در رابطه‌اش با هم‌نوع خود، سایر جانداران و حتی طبیعت بی‌جان بوده و جنبه اجتماعی دارد. شاید بتوان قائل شد که رسالت دین در هدایت انسان به سوی سعادت اُخروی او، ارتباط مستقیمی با تلاش‌های آدمی در کسب و توسعه شاخه‌های مختلف علوم تجربی (از قبیل فیزیک و شیمی و پزشکی) ندارد (هرچند که حتماً ارتباط غیرمستقیم و از نوع دوم دارد)، اما نمی‌توان پذیرفت که با علوم اجتماعی (از قبیل حقوق و سیاست) که تنظیم‌کننده رابطه آدمی با دیگری است، بی‌ارتباط است.
البته در این بین نکات بسیاری وجود دارد. ممکن است به این رابطه در شکل مرسوم آن نقدهایی وارد باشد. به این معنا که ممکن است تلقی دینداران از نحوه تأثیر و ارتباط امر سیاسی با امر دینی را دچار بدفهمی و یا در راستای اغراض دنیوی آنها بدانیم و خواهان تدقیق و بازنگری در آن بر اساس سنت به جای مانده از اولیای دین باشیم. همچنین ممکن است خواهان جلوگیری از انحصارطلبی طبقه خاصی که خود را مفسران و متولیان امر دین می‌دانند، در امر سیاسی باشیم، اما نمی‌توانیم منکر تأثیر آموزه‌های دینی در هدایت دینداران به سمت یک نظریه سیاسی منطبق بر ارزش‌های دینی شویم. تعیین و شناسایی مختصاتِ جزئیاتِ این نظریه، در عمل بر ذمه همه طبقات دیندار (از روحانی گرفته تا محققان علوم اجتماعی و حتی آحاد دینداران) است. تنها تفاوتی که دینداران با غیردینداران در اتخاذ یک نظریه سیاسی و روش حکومتی دارند آن است که آنها این کار را بر اساس مبانی قابل استخراج از مطالعه و تحقیق در سنت گفتاری و رفتاری اولیای دین انجام می‌دهند. اما در این زمینه، نه انحصاری‌طلبی طبقه خاصی از دینداران و نه راحت‌طلبی و رفع تکلیف سایر طبقات، هیچ‌یک، پذیرفتنی نیست. به‌عبارت‌دیگر، با آنکه رئوس این نظریه توسط اولیای دین تعیین شده، اما نیازمند بسط و تکمیل آن توسط دینداران است. اما نظریه سیاسی منطبق بر مبانی و ارزش‌های دینی نیز مانند هر نظریه سیاسی دیگری، به‌عنوان یک امرِ سیالِ تکامل‌یابنده و یک موجود زنده، همواره دستخوش تغییر و تحول خواهد بود و یک امر یک بار برای همیشه نیست و قبض و بسط‌های متعدد خواهد داشت. ازاین‌رو فرمان این ماشین (به تعبیر دکتر عبدالکریم سروش) در دست ما به‌عنوان بازیگران میدان رقابت عرصه سیاسی است. اما نباید در این رقابت خود را متمایز و بهره‌مند از امتیاز نسبت به غیردینداران بدانیم. زیرا این میدان رقابت، عرفی است و نه دینی و هر کس بخواهد در آن پای نهد، می‌بایست ادب آن را رعایت کند. اولیای دین نیز، به شرحی که در ادامه خواهد آمد، ادب این رقابت عام را رعایت کرده‌اند، بنابراین چه جای آن دارد که گروهی به‌عنوان پیروان آن بزرگواران بخواهند خود را بی‌نیاز از رعایت ادب این میدان بدانند.
با توجه به توضیحات فوق، شاید یک راه متصور دیگر آن باشد که به جای آنکه خواستار عدم مداخله دین در امور همگانی اجتماعی (و از جمله امر سیاسی) باشیم، دغدغه نحوه این مداخله (رفتار سیاسی مؤمنانه) را داشته باشیم. مهم‌ترین منبع کمک‌رسان به ما در انتخاب الگوی رفتار سیاسی مطابق با دین‌داری نیز، دقت در سیره اولیای دین است. سنتِ اسلامِ شیعی در گستره زمانی نزدیک به سه قرن حیات ائمه آن و گوناگونی شرایط اجتماعی-سیاسی آن، یک سنت بسیار غنی است. لذا تتبع در احوال زندگانی آن حضرات می‌تواند به ما در تشخیص مختصات این رویکرد و آگاهی از الگوی رفتار سیاسی منطبق با دین‌داری کمک شایسته‌ای کند.
بر اساس فهم من، این رویکرد دو جهت مشخص دارد. یک جهت آن متوجه درون ماست (در قالب مسئولیت فردی) و جهت دیگر آن متوجه برون ماست (در قالب کنش اجتماعی ما و اثرگذاری آن بر دیگران). همان‌طور که گفته شد، مهم‌ترین وجه تمایز زیست مؤمنانه از سایر نحوه‌های زیستن، توجه به گذرا بودن حیات دنیوی و تلاش برای سلوک مناسب در آن به‌منظور کسب سعادت اُخروی است. هر فرد برای تأمین این هدف در زندگی خود مسئولیت مستقیم دارد و همزمان باید بکوشد به تأمین این هدف در زندگی دیگران نیز کمک رساند اما نباید از یاد ببرد که قدرت او در انجام این کار مطلق نیست و در این راه محدویت‌های بسیاری دارد؛ حتی اگر نبی باشد. لذا به‌منظور تأمین این هدف، هر فرد باید بکوشد رفتار سیاسی خود را در قالب یک زمامدار و نیز در قالب یک شهروند چنان تنظیم کند تا ضمن آنکه دستگاه زمامداری کارکرد ویژه خود را انجام می‌دهد، کمترین تأثیر منفی را در سعادت شهروندان خود داشته باشد.
مطابق سنت به جای مانده از ائمه شیعه، مسئولیت فردی ما در قالب یک شهروند، وقتی زمامداران در انجام وظیفه خود طریق صواب را می‌پیمایند، آن است که آنها را یاری و نصرت دهیم و اگر از راه صواب منحرف شدند، مسئولیت فردی ما نصیحت و ارشاد آنهاست؛ مانند آنچه حسین بن علی (ع)، همچون پدر و برادر بزرگوار خود، در تمام دوران سلطنت معاویه و چند ماه اول سلطنت یزید انجام داد. اگر حاکم جابر به نصایح ناصح گوش نکند، در صورتی که مردم نیز از ناصح دعوت به پذیرش زمامداری خود نکنند، باید همچنان و در هر موقعیت ممکن، به وظیفه نصیحتِ حاکمِ جابر ادامه دهد. اما اگر حاکم جابر به نصیحت ناصح گوش نکند و مردم از ناصح دعوت به پذیرش زمامداری خود کنند، ناصح باید به تشکیل حکومت اقدام کند؛ مانند آنچه حسین بن علی (ع) در مکه و پس از دریافت نامه‌های متعدد از سوی مردم کوفه انجام داد و مکه را به قصد تشکیل حکومت به سمت کوفه ترک کرد. اما اگر حاکم جابر پا را فراتر بگذارد و از ناصح بخواهد که نه تنها از نصیحت او دست بردارد، بلکه مشروعیت او را تأیید کند و مردم نیز از او دعوت به پذیرش زمامداری خود نکنند، باید بکوشد از قلمرو حاکم جابر هجرت کند؛ مانند آنچه حسین بن علی (ع) ابتدا در کربلا می‌خواست انجام دهد. چنانچه مؤفق به انجام این کار نشود، باید بکوشد حساب خود را از اعمال حاکم جابر جدا سازد؛ مانند آنچه علی بن موسی الرضا (ع) در زمان ولایت‌عهدی خود در دوران مأمون انجام داد. اما اگر مؤفق به انجام هیچ‌یک از این کارها نشد، حتی به قیمت بذل جان خود می‌بایست از مشارکت در جور و تأیید حاکم جابر امتناع کند؛ مانند آنچه در نهایت حسین بن علی (ع) در کربلا انجام داد.
از آن سو، مطابق سنت به جای مانده از ائمه شیعه در چارچوب مسئولیت اجتماعی ما، گاه بر ما تکلیف می‌شود داوطلب ایفای وظیفه زمامداری شهروندان دیگر شویم (آن هم به‌منظور کوشش برای ایجاد بستر مناسب کسب سعادت اُخروی آنها و نه به انگیزه کسب مطامع دنیوی). این وظیفه وقتی بر ذمه ما قرار می‌گیرد که پذیرش عام وجود داشته باشد. در این حال باید خود را در یک شرایط رقابتی مساوی با سایر متقاضیان انجام این وظیفه، بر آحاد جامعه عرضه کنیم و در صورت تصمیم آگاهانه اکثریت آنها در انتخاب آزادانه ما، جهت تصدی وظیفه زمامداری آنها اقدام کنیم؛ مانند آنچه علی بن ابیطالب (ع) پس از اصرار مردم در قبول خلافت انجام داد. هرگاه نیز این درخواستِ داوطلبانه وجود نداشت، نباید به آن اقدام کنیم، چه برسد به آنکه بخواهیم آن را با توسل به انواع حیل و به زور به دست آوریم و خود را بر مردم تحمیل کنیم؛ مانند آنچه در دوران 25 سال خلافت خلفای ثلاثه و یا دوره امامت سایر ائمه انجام گرفت. اگر هم با حفظ تمام شرایط مذکور، مردم ما را به زمامداری خود انتخاب کردند اما پس از مدتی به هر دلیلی از پذیرش ما امتناع کردند و از تصمیم خود منصرف شدند و یا زیان و هزینه ادامه زمامداری ما برای جامعه سنگین شد، باید منصب زمامداری را وانهیم؛ مانند آنچه حسن بن علی (ع) پس از 7 ماه خلافت خود انجام داد.
با توجه به آنچه ذکر آن آمد، به نظر می‌رسد اولیای دین و به تبع آنها مؤمنان، مانند هر فرد دیگری در موضوع امر زمامداری، نظریه و روش مخصوص به خود را دارند که با سایر نظریات و روش‌های سیاسی، اشتراکات و افتراقات بسیاری دارد. آن‌ها نیز مانند دیگران، بر اساس این نظریه و روش خاص خود، خواهان مشارکت و مداخله در امر سیاسی هستند. اما این مداخله‌گری دین‌دارانه در سیاست سه ویژگی مهم دارد: اول، متکی بر عرف است و نه باورهای درون‌دینی؛ دوم، به روش عقلی و از طریق بیانِ استدلال عرضه می‌شود؛ و بالاخره سوم، آزادانه انتخاب می‌شود و در پی آن نیست تا خود را بر دیگران تحمیل کند.
به نظر می‌رسد به‌منظور مصون نگه داشتن سیاست از مداخلات ناصواب دین، که علت اصلی تمایل قائلان به سکیولاریزم سیاسی به موضوع «جدایی امر دینی از امر سیاسی» است، پذیرش مداخله دین در امر سیاسی با رعایت سه شرط: 1) عرفی بودن، 2) عقلانی بودن و 3) انتخابی بودن، بیش از تلاش برای جلوگیری از مداخله دین در سیاست مفید فایده باشد. تلاش من در بازخوانی بسیار مجمل حیات سیاسی ائمه دین در این نوشتار نیز جستن عناصر اصلی این مداخله‌گری و تبیین دکترین «سیاستِ دینی» است. بدیهی است قلت دانش من در این باره و اینکه تفسیر و تحلیل من از دکترین سیاسی فوق در مرحله پشت سر گذاشتن گام‌های نخستین خود است (دکترینی که می‌توان آن را «دکترین سیاسی عرفی مبتنی بر استدلال عقلی و انتخاب آزادانه» نامید)، بی‌شک موجب ورود انواع ایرادات و مغالطات در آن خواهد شد که امید است با نقد آن توسط صاحب‌نظران، از آنها رهایی یابد و بر غنای آن افزوده شود.
آبان ماه 96 خورشیدی
 
 
کد مطلب: 7550
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
ساعت انتشار : ۲۳:۱۰
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر