یادداشت جلال پیکانی: فلسفه تحلیلی نه مطلوب روشنفکران نه مطلوب دانشگاهیان

فلسفه تحلیلی نه مطلوب روشنفکران ما بود و نه مطلوب بخش اعظمی از دانشگاهیان به همین دلیل ترجمه پراکنده آثار فلسفه تحلیلی متقدم تحرکی ایجاد نکرد.

سه شنبه ۱۷ دی ماه نشست پنجم از سلسله نشست های وضعیت تفکر در ایران معاصر با عنوان «ما و فلسفه تحلیلی» در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد.

 در ادامه بخشی از متن سخنرانی جلال پیکانی، استاد دانشگاه و نویسنده کتاب «تاریخ فلسفه تحلیلی» که مربوط به این نشست است می آید؛

بنا به آنچه پیشنهاد شده است، سخن من درباره نقش سنت تحلیلی و نقادی در ارتقاء تفکر در ایران معاصر خواهد بود. فلسفه تحلیلی بیش از همه بر ایضاح مسأله و مفاهیم تأکید می­کند. بنابراین بر اساس روح فلسفه تحلیلی، نخست باید ببینیم که عبارت «نقش سنت تحلیلی و نقادی در ارتقاء تفکر در ایران معاصر» دقیقاً به چه معناست؟ چنانچه درست دریافته باشم، این عنوان به تعبیری در پی آن است تا با فاصله گرفتن از زمین بازی، کارنامه علاقمندان و پژوهشگران فلسفه تحلیلی در ایران معاصر را در ارتقاء تفکر در ایران معاصر بررسی بکند و از این حیث بسیار نیک و خجسته است. اما از منظری دیگر، تا حدودی حال و هوای نگرش روشنفکری را نیز در خود دارد. به تعبیری ساده­تر، برداشت من این است که چنین عنوانی بیشتر وام دار نگرش روشنفکرانه است که اغلب در پی سنجش آثار و نتایج رویکردها و نظریه­ها بر وضعیت اجتماعی است. چنین نگرشی به خودی خود مذموم نیست، اما فلسفه تحلیلی به اقتضا برخی از خصوصیات خود (که در ادامه توضیح خواهم داد) چنین نگرشی را چندان برنمی تابد. در این عنوان دو عنصر بیشترین ابهام و در عین حال محوریت را دارند: «سنت تحلیلی» و «ارتقاء تفکر». بنابراین ادامه سخن با محوریت این دو پیش خواهد رفت.

سنت تحلیلی در غرب مراحلی دارد که به نظر نمی رسد بتوان بازسای این مراحل را در ایران مشاهده کرد. فلسفه تحلیلی چه در مرحله متقدم آن، که بیشتر در نیمه نخست قرن بیستم و حداکثر تا دهه ۶۰ رواج داشت، و چه در دو مرحله متأخر  آن چندان در ایران به نحو مبسوط منعکس نشده است.  به تعبیری دیگر، آثار اصلی فلسفه تحلیلی در ایران معاصر بیشتر به شکل پراکنده و موردی ترجمه شده است و به صورت یک رویکرد فلسفی پویا پیش نرفته است. اگر از برخی استثناءها (که اشاره خواهم کرد) چشم بپوشیم، جریانی پویا از فلسفه تحلیلی در ایران شکل نگرفته است. هرچه به وضعیت امروزین فلسفه تحلیلی نزدیک می­شویم، حضور آن در فضای فلسفی ما کم رنگ تر می­شود. البته باید به این نکته مهم نیز توجه داشت که اینکه دقیقاً در سال ۲۰۲۰ بتوان از وجود سنتی زنده به نام فلسفه تحلیلی سخن گفت، محل بحث است. وارثان فلسفه تحلیلی، به خصوص بعد از کواین، از متقدمان خود فاصله بسیار گرفته اند. بر این اساس از نظر من سه مرحله اساسی را می توان در فلسفه تحلیلی تشخیص داد. این مراحل سه گانه تقسیم بندی خود من است که متناسب با موضوع انجام داده ام. دوره نخست عبارت است از دوره غلبه آرمان زبان منطقاً کامل و تحلیل منطقی با پیشگامی راسل و فرگه. دورم دوم با ظهور متفکرانی نظیر کواین و کوهن و ویتگنشتاین دوم شکل گرفت، دوره ای که متفکران اخیر مسیر فلسفه تحلیلی را به کلی تغییر دادند. دوره سوم فلسفه تحلیلی، دو دهه اخیر را دربر می­گیرد که در آن فلسفه تحلیلی تغییراتی برجسته به خود دیده است، مانند ظهور رویکردهایی مانند فلسفه مبتنی بر آزمون (experimental philosophy) و دیالوگ فلاسفه تحلیلی با برخی رویکردهای برجسته سنت قاره ای. در مرحله اخیر به کار بردن تعبیر «فلسفه تحلیلی» با اگر و اماهایی همراه خواهد بود.

از سوی دیگر باید تعبیر «ارتقاء تفکر» را نیز وضوح ببخشیم. این تعبیر هم می تواند به معنای افزون شدن عقلانیت یا التزام به اصول تفکر عقلانی تعبیر شود و هم به معنای رواج تفکری تلقی شود که مسیر توسعه و مدرنیزاسیون را هموار می ­کند. روشن است که این دو معنا با یکدیگر لزوماً منافات ندارند. حتماً معانی دیگری نیز می توان از آن استخراج کرد. ولی دست کم این دو، دم دستی ترین معانی تعبیر مذکور به نظر می­رسد.

فلسفه تحلیلی نه مطلوب روشنفکران ما بود و نه مطلوب بخش اعظمی از دانشگاهیان. به همین دلیل ترجمه پراکنده آثار فلسفه تحلیلی متقدم، مانند رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین، آثار راسل، و نظیر اینها در عمل تحرکی ایجاد نکرد. این آثار به طور پراکنده و جزیره­ای به حیات نیم بند خود برای سال ها ادامه دادند.  اما به نظر می رسد از دهه هشتاد تحرکی ایجاد شد، تحرکی که کتاب فلسفه تحلیلی، مسائل و چشم انداز­ها  و نیز انتشار برخی از مقالات مهم فلسفه تحلیلی در مجموعه ارغنون در ایجاد آن موثر بود. تحصیل کردگان فلسفه در جهان انگلیسی زبان نیز در ایجاد این تحرک موثر بودند. به طور مشخص، گروه فلسفه علم دانشگاه شریف و گروه فلسفه تحلیلی موسسه IPM  و نیز انجمن حکمت میزبان اصلی این افراد بودند.

شاید برخی ها به طرح ایده های پوپر توسط عبدالکریم سروش به عنوان نخستین و برجسته ترین اثر و انعکاس فلسفه تحلیلی در ایران اشاره بکنند. اما از نظر من نمی توان این را ذیل تأثیرات فلسفه تحلیلی قرار داد. فلسفه تحلیلی در اساس یک رویکرد است و طرح ایده هایی از پوپر بدون تأکید بنیادی تر بر رویکردی که پوپر در درون آن قرار داشت، نمی تواند به حساب تأثیرات سنت تحلیلی بر تفکر ایران معاصر نوشته شود.

در واقع بسیاری از کسانی که به ترویج و معرفی فلسفه تحلیلی در ایران پرداخته اند بیش از آنکه رویکرد تحلیلی را رواج بدهند، ایده­هایی خاص و مشخص را رواج داده اند و سپس نسبت به آن ایده ها موضع جزمی اتخاذ کرده­اند. در قلمرو فلسفه دین این مسأله پررنگ تر است. هرچند می توان افرادی مانند زاگزبسکی، پلانتیگا و آلستون و غیره را زیر پرچم فلسفه تحلیلی قرار داد اما واقعیت این است که فهمی که از اینها در ایران صورت گرفته نه فقط به ارتقاء عقلانیت منجر نشده است، بلکه در مقابل فضای جزمیت را تشدید کرده است. توجهی که در این اواخر به معرفت شناسان شده است نیز چنین است. در بیشتر موارد این معرفت شناسان به طور موردی و بی توجه به بستر تحلیلی شان مورد بررسی و توجه قرار می گیرند.

شاید دلیل این موضوع آن است که ما بیش از آنکه روح فلسفه تحلیلی را بگیریم، بر فرم تحلیلی تمرکز کرده ایم. دانشجویان فلسفه و بسیاری از کسانی که متنی درباره فلسفه تحلیلی به دست می گیرند، نظریه توصیفات راسل، یا تحلیل از معنا و دلالت، یا نظریه تصویری و نظیر اینها را می خوانند. اما کمتر به این توجه می کنند که غایت این نظریه ها چه بود؟ ایکه ویتگشنتاین اول بر انحلال مسائل فلسفی تأکید می کند یعنی چه، متافیزیک در نزد فلاسفه تحلیلی چه سرنوشت و شکلی پیدا می کند. دلیلش این است که اغلب لایه بنیادی رویکرد تحلیلی نادیده گرفته می شود.

نادیده گرفتن فلسفه تجربه گرایانه در ایران نیز به فهم صوری از فلسفه تحلیلی کمک کرده است. من درست به همین دلیل سراغ ترجمه رساله هیوم رفتم که دریافتم فهم فلسفه تحلیلی باید با فهم عمیق سنت تجربه گرایانه آغاز شود (چیزی که کواین آن را به ما گوشزد کرده است). فلسفه تحلیلی را باید با فهم لاک و هیوم آغاز کرد و نه با خواندن نظریه توصیفات راسل و یا نظریه تصویری زبان.

شاید بگویید که مثلاً کوهن و ویتگنشتاین در ایران به فراوانی خوانده می شوند و رساله ها و پایان نامه های بسیاری در موردشان نوشته می شود و بحث های بسیاری در جریان است. اما من باز تأکید می کنم که این بحث ها جزیره ای هستند و اغلب بی توجه به رویکرد تحلیلی بنیادی نهفته در پس آثار آنها مورد توجه قرار می گیرند. این توجه بیشتر به فلاسفه تحلیلی­ای است که در اصل به آرمان های اولیه فلسفه تحلیلی پشت کردند، یعنی کواین، کوهن و ویتگنشتاین دوم.

ولی جنبه هایی مثبت نیز می توان در این میان دید. ازجمله اینکه این بحث های جزیره ای و موردی در نزد برخی از افراد انگیزه ای شده است به سمت فه مرویکرد تحلیلی. یعنی چنین نیست که همه کسانی که به فلسفه تحلیلی می پردازند از روح تحلیلی غافل اند. در نزد کسانی که مثلاً به فلسفه علم می پردازند روح تحلیلی بیشتر حضور دارد.

مرحله سوم فلسفه تحلیلی نیز به نحو پراکنده در ایران دنبال می شود، مثلاً اخیراً فلسفه مبتنی بر آزمون در ایران معرفی شده است. اما همچنان دیالوگ میان فلسفه قاره ای و تحلیلی در ایران ناشناخته است.

گاهی مجلات روشنفکری نیز به سمت معرفی برخی ایده های تحلیلی رو می کنند اما آنها نیز دقیقاً همراستا با فضای کلی، بر  نظریه هایی مشخص تمرکز می­کنند. واقعیت این است که تأکید فلسفه تحلیلی بر وضوح اندیشه و تلائم و سازگاری به این دلیل است که برای فلسفه تحلیلی حقیقت به خودی خود غایت اصلی است. اما فهم من از فلسفه در ایران معاصر این است که اغلب، حقیقت به مثابه غایتی با اهمیتی درجه دوم تلقی می شود. فضای فلسفی ایران بسیار عجول است، می خواهد به سرعت از ایده های فلسفی نسخه ای عملی بیرون بکشد.

سیاق سخن من تا اینجا شاید ناامید کننده باشد. این چیزی است که من از نقش فلسفه تحلیلی در ایران معاصر برداشت کرده ام، یعنی نقشی بیشتر صوری، که به نحو گزینشی و دلبخواهی مطرح شده است. فلسفه تحلیلی نه در نزد روشنفکران جایگاهی درخور داشت و نه در  نزد اهل فلسفه دانشگاهی. اما آینده بیش از گذشته امیدوارانه است. به نظر می رسد بخشی از متعاطیان  جدید فلسفه تحلیلی در ایران به وضوح اندیشه ها، تلائم و سازگاری افکار و ایده ها التزام بیشتری دارند. توفیق این دسته  مشروط بر این است که همواره حقیقت فی نفسه را غایت نهایی و اصلی خود در نظر بگیرند.

منبع: خبرگزاری مهر

درج دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.